می دانم....

 

می خواهم بخندم...

برایم خودت می شوی؟

مرا به مرز جنون می رسانی و از عشق می گویی؟

دوباره آغازم می کنی...

دوباره خیره می شوی...خودت می شوی؟

خود خودت که نه.... خود خودم که عشق می خواندمش...

اثبات آینه ها جان از نگاه بی اشتیاقم گرفته...مدام می خواهند بگویند
تو نیستی...

می خواهند چشمانم را متهم به خیال پردازی کنند!

خطای دیدار تو غیرممکن است...خودم دیدم آن گوشه نشسته بودی...کنار
دفتر شعرم...نگاه عمیقت می سوزاند...لبخند شیرینت می وزید...

و هوای دلم را خنک می کرد!

تازه اگر چشمانم خطا برود...

گوش هایم چی؟ آن ها هم نشنیده اند که صدایم می زدی؟

بی وقفه با شیطنت...مرا می خواندی و دست هایت باز بود... باز بود برای دوباره آرامِ جان شدن!

می دانی...

می دانی اگر چشم باز کنم همه اش قصه بوده...

تو با قدم هایم هم ترانه نخوانده ای... مرا چه به دل سپردن و دل یازیدن از تو....

می دانی؟

فکر نمی کنم روزی عاقل شوم... روزی تورا شما صدا بزنم٬ در خلوتم با یادت لبخند بزنم و جرعه جرعه چای بنوشم آن هم بدون سرسره بازی این عابران داوطلب...!

خودشان می آیند...نترس تو مقصر نیستی...

من هم مقصر نیستم...اینجارا می گویند آخر قصه...

فرض کنیم قشنگ تمام شده است...

می خواهم بدانی هنوز دوستت دارم...هنوز هرروز دوستت دارم...بیشتر از واقعیت بودنت!

 

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ح.ق

من هم میدونم.. :) که اگ چشم باز کتم همه ش قصه بوده.. :)

ح.ق

عاقل شدن؟!! از من یکی که بعیده خو[نیشخند]

میم

خیلی زیبا و لطیف بود

ندا

دوبار خوندمش آی ساااا

ندا

خب میتونم بگم از بس زیبا بود که نمیتونم در مور حسی که بهم داد چیزی بگم!

ندا

آی سا جون میشه قالب وبت رو عوضش کنی؟ مرسی[ماچ]

ندا

حالا که شده چند بار... باشه پیدا میکنم..[پلک]

sanaz

ايــن روزهـــا چــه خــوب گــنـاه هــم حــلال شــده . . . كـسي دروغ نـمي گــويـد ، دروغ را تـايـپ مي كـنند . . . !